خرید بک لینک

سیاست و جامعه

یک نقطه درمیان دریایی سیاه وسیال !
شرکت درتشییع پیکرمبارک
موقع اعلام تشییع وبرنامه آن گقتم ای کاش حالم خوب بودومی توانستم شرکت کنم ، به زهراگفتم شماچی شرکت نمی کنید؟ گفت تاحالاحاج فردین چیزی نگفته است .
یک شنبه نوبت دیالیزداشتم طبق معمول سیدحسن مرابه مرکز دیالیزرساند چهارساعت دیالیز طول می کشد ،فرصت مطالعه یانوشتن وگاهی خواب خوبی است ،
داشتم زندگینامه وخاطرات دوران کودکی رامی نوشتم آخرین مطالب راجع به سرچناررامی نوشتم که گوشی زنگ خورد،نگاه کردم زهرابود، جواب دادم بعدازسلام علیک واحوالپرسی گفت میخواهیم بریم تهران می تونی بیایی؟ گفتم بچه هاراهم می برید گفت بله می بریم ،گفتم بااین حساب ظرفیت ماشینتان تکمیله من چطوربیام ؟ جانمیشه، گفت ،زینب باماشین دوست حاج فردین میادچون بادخترش دوست است وآنجاراحت تراست، خوب دیگه بهانه ای نمانده بود، من هم بدون درنگ گفتم میام ان شاءالله ،
بعدازظهرهمان روزراه افتادیم حاج فردین ومن وزهراوفاطمه وحسین دریک ماشین زینب هم میان راه به ماشین آقای شریفی دوست وهمکارحاج فردین آقای شریفی درماشین دنای آنها،
یکی دیگرازهمکاران حاج فردین آقای گلستان هم بود،البته ایشان کمی دیرترحرکت کردند ، شب حدودساعت ۲صبح به کاشان رسیدیم ، آنجادریکی ازمراکز کمیته امدادساکن شدیم ، واقعیت اینه که کمیته امدادازاین جهات خیلی بهترازآموزش وپرورش هست ، چندباری که باحاج فردین این طرف وآنطرف رفته ایم خیلی راحت هماهنگ میکنندواعضای کمیته ازامکاناتی که کمیته امداددارد استفاده میکنندوکارمندانش راپوشش میدهداماآموزش وپرورش بااین گستردگی وحجم بالای فضا وامکانات که دراختیارداردخیلی کم به فکراعضای خوداست ، ومن هم هیچگاه نشدسراغی ازآموزش وپرورش بگیرم وازآنهاچیزی بخواهم .
به هرحال فرصت چندانی نداشتیم استراحت زیادی هم نکردیم وصبح روزدوشنبه به سمت قم وبعدتهران راه افتادیم ،برنامه این بودکه برویم تهران درتشییع شرکت کنیم وسپس برگردیم قم وصبح روزبعددرنمازمیت قم شرکت کنیم ، حرکت کردیم اماحدودساعت ده به تهران رسیدیم درمسافرت هرچه تعدادماشینهاببشترباشدوزن وبچه هم باشدبرنامه هاآنطورکه بخواهی پیش نمی رود،
ماشینهارابه پارکینگ حرم امام بردیم ، درباب السلام آن جایی درمیان خیل عظیم ماشینهاپیداشد وماشین تندریاهمان ال ۹۰ حاج فردین راپارک کردیم وبه سمت ورودی ترمینال رفتیم ، باتعجب تمام با سیل بازگشت زوارمواجه شدیم یعنی معلوم بودآنهایی که صبح زودرفته بودندتشییع ، داشتندبرمی گشتند ، اینجابودکه متوجه شدم جمعیتی که درتشییع است ودرقاب تلویزیون وگزارشگران قرارمی گیرد بسیارکمترازآن چیزی است که درواقع وجودداردچراکه همان اندازه که می روندهمان اندازه وشایدهم ببشتردرحال بازگشتند،
بالآخره رفتیم وبرقطارهای ترمینال سوارشدیم ورفتیم باتعجب راننده درهمان قدم اول اجازه ندادجمعیت زیادی واردقطارشوندکه این برایم سوال برانگیز بود! حدود۳۰یا۴۰ نفری ببشترسوارنشدندوزوددرب رابست وحرکت کرد، باخودم دنبال دلیل این کاربودم ،آیاراننده می خواهدکارشکنی کندومانع حضورببشترشرکت کنندگان شود؟ یادلیل دیگری دارد، مابایدتادروازه دولت می رفتیم وآنجاپیاده می شدیم وبرخط دیگری سوارمی شدیم که مارامستقیم به آزادی می برد ،
به ابستگاههای بعدی که رسیدیم معماحل شدمعلوم شد راننده به فکرایستگاههای بعدی هم هست چون کسان دیگری هم منتظرندبالاخره دردوسه ایستگاه بعدی ظرفیت قطارتکمیل شد ونگرانی من هم برطرف شد، راستش قدری نگران شده بودم ودردل گفتم که بروم به اواعتراض کنم که چرامانع شده است که همه زوارسوارشونددرحالی که صندلیهاوفضای قطارجاهایی زیادی داشت ،
طبق برنامه دروازه دولت پیاده شدیم وسپس سوارشدیم دوباره ومستقیم به آزادی انتقال پیداکردیم .
شلوغ بود همه جاپربودازمردان وزنان سیاه پوش واجتماعات گوچک وبزرگی که اینجاوآنجا درجریان بود ماهم به خیل جمعیت آنهااضافه شدیم چندقطره به دریا، شهرهاگروههاهیئات محله هااقوام وموسسات و.... عنوانهایی بودکه توسط پلاکاردهایابلندگوهااعلام می شد وغوغایی بود، یک اجتماع یکپارچه وهماهنگ نبودبلکه هرگروهی باخودهماهنگ بودند وکارخودرامی کردندوخیلی به گروههای دیگرکاری نداشتند ، شهردراشغال سیاه پوشان عزاداربود، جزآنهایک نفرهم پیدانبود، نمی شدگفت جمعیت درشهربودیاشهردرون جمعیت ، محشرمبعوث مردمی رستاخیزی به وسعت تهران وشایدهم لبشتر ، مردمی عجیب ،مردمی عزیز،مردمی شریف پردمی بی نظیر،چنین مردمی هرکجاباشند ، غالبند، چنین مردمی ولایتمدار،متعهدوآگاه فعال وبانشاط درهادرمقابل چنین مردمی بسته نمی ماندظلم درمقابل این مردم زانومی زند ، استبدادمی شکند، استعمارفرارمی کند، افسوس که این مردم درهمه تاریخ نبودند،اگراین مردم درصدراسلام بودندعلی مظلوم نمی شد،این مردم اگربودند،کربلاءداستان دیگری داشت این مردم اگربودند، شکست ظاهری هم سهم عبیدالله ویزیدبودنه امام حسین ، این مردم اگربودند،بنوامیه نبود،بنوالعباسی نبود،

،مغولهاپشت دروازه ایران به خاک سپرده می شدنداگراین مردم بودندننگنامه های گلستان وترکمنچای نبود، جغرافیاوتاریخ ایران جوردیگری ترسیم وتصویرمی شد، ،این مردم اگربودند ،اروپایی نبود،آمریکایی شکل نمی گرفت فرهنگ غربی حاکم نبود تاریخ زنگ دیگری می داشت این مردم اگربودند، استعماری نبود،استثماری نبود، سیاه وسفیدی نبود، جهان اول ودوم وسومی نبود،

این مردم اگرمی بود،این این مردم اگربودندجنگهای تحمیلی اول ودوم وسومی نبود، این مردم اگرمی بود،این مردم اگرمی بودو...

مسئولان بایدبه این مردم افتخارکنندبایدبرای نوکری این مردم شاکرو سپاسگزارباشند،
هوای تیرماه تهران هم که به شدت گرم بودآنجایی که مابودیم امکانات هم به اندازه کافی یافت نمی شد ،من هم که معلومه درچنین فضای شلوغ وفشرده وجمعیتی که درهم می لولند وباوضعیت شیمی درمانی ودیالیز وخستگی وکوفتگی خیلی تحت فشاربودم ودیگران راهم درگیرمیکردم ومرتب حال مرامی پرسیدندومراقب من بودند، دخترم زهرابیشترازهمه نگران حال من بودومرتب مراقب بود ، بالآخره خیلی ماندیم ومنتظر حضورماشین حمل پیکرماندیم وگاهی باگروههایی که جمعیت بیشتری داشتندودستگاههای تبلیغاتی قوی تری داشتندهمکاری می کردیم ودستی به سینه آشنامی کردیم وشعاری راتکرارمی کردیم .
نمازظهروعصررادربیرون یک مسجددرهمان حوالی خواندیم حاج فردین وبچه هاهرطوری بودجایی درنمازخانه پیداکردندوبه هرزحمتی بود نمازظهروعصرراخواندندمن هم که ازدردگردن وکمررنج می بردم تنهاتوانستم روی سکویی بیرون مسجدبنشینم ونشسته نمازم رابخوانم ، گرسنه هم بودیم شدیدا ، نه ازمغازه هاخبری بودکه غذابفروشندونه ازموکبهاکه شکمی سیرونیم سیرکنیم بالآخره یک ساندویچی آن پشتهاپیداشد ، حاج فردین توی صف ایستادوچندتاسانویچ آوردازبس گرسنه بودم قیدرژیم رازدم واصلابه درون ساندویچ نگاه نکردم که چه داردوچه ندارد، البته فقط توانستم نصف آن رابخورم بقیه راحواله پلاستیکی کردم که زهرادردست داشت انداختم احساس کردم خوردن غذاقدری قدرت بدنیم راتقویت کرد، وبهترازگذشته شدم ، وبعدبه متن خیابان برگشتیم ومنتظرماندیم که بالآخره
فکرمی کنم حدودساعت سه بعدازظهر انتظاربه اتمام رسیدوماشین حامل پیکرمطهررهبرشهید باکندی ظاهرشدکه درمحاصره مردم عزاداروعاشق بود، وهرکسی به گونه ای اظهارداشتندبعضی باترکیدن بغض برخی باسردادن شعارهای تندانتقام وبرخی بابرپایی عزاوگریه غمبارو اشکال مختلف عکس العمل نشان دادند،
پس ازاین اتفاق که اوج مراسم بودقدری دلهامون آرامش پیداکرد، وپس ازبدرقه ودورشدن ماشین حمل پیکررهبرشهید باهم واردگفتگوشدیم تصمیم به بازگشت به حرم امام گرفته شد ، که طبق پیشنهادحاج فردین به جلوی درب ورودی متروبرویم وازآنجابه حرم برگردیم اماوقتی رفتیم مواجه شدیم باجمعیت زیادی که آنجاتجمع کرده بودند، هرچه به درب ورودی می کوبیدندوفشارمی آوردند،درب بازنشد، کسانی که پشت درب بودندچیزهایی رامی گفتندکه درمیان ازدحام جمعیت وسروصدای فراوان چیزی دستگیرنشد ، به نظرم بیش از نیم ساعتی طول کشیدکه ازبازشدن درب تقریباناامیدشدیم وتصمیم گرفتیم به ورودی ایستگاه بعدی ترمینال به نام استادمعین برویم ، خیلی خسته بودم تمام بدنم دردمی کردگرماهم بیدادمی کردآنهاجلوومن بافاصله پشت سرآنهاحرکت می کردم ، پس ازراهپیمایی زیادبه ساختمانی رسیدیم که سایه مناسبی داردازهمراهان خواستم چنددقیقه ای درآن سایه استراحت کنیم ،خودم رابازحمت پای دیوارکشیدم وولوکردم پایین دیوارشیب مناسبی داشت که مناسب حال من بود، درازکشیدم به گونه ای که قوس کمرم درآن شیب قراروآرام گرفت ،واحساس آرامش خاصی کردم ، چشمهام رابستم ونفسم راطبیعی کردم ، چنددقیفه ای به این ترتیب درسکوت گذشت ، جای خوبی بوددوست داشتم ساعتهاآنجامی خوابیدم اما فرصت نبودودرست هم نبودکه همراهان رابیش ازحدمعطل کنم ، سرم رابلندکردم ازحاجی خواستم دستم رابگیردتابرای حرکت بلندشوم ، احساس کردم دردکمرم کمترشده وراحت ترشدم به ابستگاه موردنظررسیدیم واردشدیم قطارهابدون وقفه مسافران سیاه پوش وعزاداررامی رساندند، هردوسه دقیقه یکبارقطارهامی رسیدندوچون پروپیمان بودندتلاش برای اضافه شدن به آنهابی فایده بود،امابالآخره چندفطارکه عبورکرددریکی جایی می شدیافت ، حاج فردین به همه همراهان خواست که باهم واردشویم که عقب نمانیم وازهم جدانشیم بالآخره سوارشدیم اماتحت فشارشدید، درایستگاه دروازه دولت طبق معمول خط راعوض کردیم وبرخط کهریزک سوارشدیم فشارجمعیت کمترشده بود، گاه و گداری شعاروصلواتی هم داشتیم که یکباره صدای یک کوچولوشنیده شد، مرگ برآمریکا، حضارقوی ومحکم بااوهمراهی کردند، ادامه دادمرگ براسرائیل ومرگ برانگلیس ، مرگ بروطن فروش خائن ، شعاربعدیش جالب بود، مامذاکره نمی خواهیم سرترامپو می خواهیم که همه محکم وقاطع باش همکاری کردند ،
تابه انتهای خط رسیدیم یکباردیگرهم به همان ترتیب اون کوچولوی عزیزشروع به شعاردادن کردواتفاقااین باردرجلوی روی من قرارداشت پسربچه ای ۵،۶ساله ونازوخوش تیپ بودکه بدون راهنمایی وکمک کسی شعارمی دادواعتمابه نفس خاصی داشت ،
دوست داشتم ازش سوال کنم ،پسرم ،سرترامپ رامیخواهی چکار؟ وبراستی اگرسرترامپ رابهت بدهندباهاش چکارمی کنی؟ امانه من شرائط جسمی خوبی داشتم ونه شلوغی واردحام جمعیت چنین اجازه ای رابه من می داد، امابرایم جالب وآموزنده بود، چرا؟ که به این فکرکردم که مابرای نرببت نسلهای بعدی کشوربه چنین شرائطی وظرفی نیازمندیم تانسلهای آینده کشوررا
تربیت کنیم ،کاری که دستگاههای تربیت نسلهای بعدی راعهده دارهستند، بخصوص آموزش وپرورش ، هیاتهای مذهبی مساجد، فعالیتهای گسترده درمحرم وصفرهرسال، فعالیتهای قرآنی .
فعالیتهای انقلابی قبل وسالهای اول انقلاب جنگ تحپیلی اول ، دومقطع حساس بودندکه تربیت وسیع دونسل کشوررابخوبی شکل دادند، جنگ تحمبلی دوم وسوم بخصوص اجتماعات مستمرمردم درخیابانهای شهرهاباحضورخانواده هاوبچه می رودکه به مقطعی موثردراین خصوص تبدیل شود ، که این کوچولو نمونه بارزآن است .

به آخرین ابستگاه رسیدیم ،خسته وکوفته به دنبال سایه ای بودم انتخابمان سایه یکی ازساختمانهای واقع درحرم امام بود،زیراندازنازک پلاستیکی راپهن کردیم حاج فردین زحمت پهن کردن پتوهاراکشید بدون معطلی روی زمین ولوشدیم ، تاقبل ازاذان خوابیدیم اماوقتی بلندشدیم همه ناراضی بودند، چون اززمین گرمابیشترازهوامی جوشیدوجزخستگی وگرمی وعرق درپی نداشت ،درواقع این خواب هیچ نقشی درتسکین مانداشت، ماشین رادرنزدیکترین نقطه بهحرم پارک کردیم وازطریق طبقه زیرین وکنارنانوایی به سروبس بهداشتی حرم رفتیم وضوگرفتیم وخودمان رابه حرم رساندیم امامع الاسف به آخرنمازجماعت رسیدیم به ناچارنمازرابه فرادا خواندیم ،پس ازنمازاولین کسی که سمت راست حرم راانتخاب کردوخودرادرجمع خفتگان درحرم ملحق کردمن بودم چراکه شرائط جسمی چنین ایجاب می کرد، هوابسیارخنک بود، جمعیت زیادی هم نبود ، من بدون ازاینکه به دنبال زیرسری یاپتویی باشم درازکشیدم باگشش پاهاوبدن درفضای خنک حرم احساس خوبی داشتم امایکباره متوجه شدی کسی پتوی پیچیده شده رازیرسرم هل داد،چشم بازکردم اوکسی جزسیدحسین نوه ام نبود، ازش تشکرکردم ، راحت ترشدم چنددقیقه بعدحاج فردین زحمت کشیدویک پتوهم رویم کشید، نگران این بودم که نکنه منصدیان حرام اقدام به بیرون کردن ماکنندیااینکه کولرهاراخاموش نمایند، اماخداراشکرهردوکاررانکردندآنهامتوجه حال زواربودندومراعات نمودند،بقیه همراهان هم آمدند،خانمهاهم سمت دیگرحرم رفته بودند، ازهمان اول شب تاقبل ازاذان صبح یکسره خوابیدیم پس ازنمازهم هنوز احساس خستگی می کردیم بازهم خوابیدیم این یعنی اینکه برنامه قم کنسل یاحداقل به تعویق می افتاد، معلوم شداین تنهامن نبودم که درفشارجمعیت وگرمای تابستان تهران کوفته شده بودم ، آنقدرخوابیدیم که طاقت منصدیان حرم هم طاق شد وبه اجبارمارابیدارکردندوبه بیرون ازحرم سوق دادند، بلندشدیم سروصورت خودمان راباآب آشناکردیم وصبحانه ای هم پیداشد، حاج فردین آقای شریفی وآقای گلستانی ظرفهای یکبارمصرف حاوی عدسی رادرکارتنی چیدندونانهاراهم روی آنهاگذاشتندوبه محل صبحانه رفتیم خانمهاهم آمدندبرروی صندلیهای چوبی قهوه ای دوارحرم نشستیم وصبحانه دورهمی داشتیم من کمی پنیرونان سنگکی که آقای گلستان نزددختران دانشجوی انقلابی آورده بودخوردم وسپس درشرائطی تقریبانرمال به سمت قم حرکت کردیم ، به نمازمیت وتشییع درقم نرسیدیم تنهاتصمیم این بودکه به زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام برویم وپس ازخواندن نمازظهروعصربه سمت اصفهان وسپس یاسوج حرکت کنیم ،

قبل ازظهربه قم رسیدیم ،اماقم هم دست کمی ازطهران نداشت ازدحام جمعیت وشلوغی یکطرف شدت گرماازطرف دیگرامان آدم رامی برد، چندباری بالاوپایین رفتیم تابه حرم نزدیکترباشیم امابالآخره به اتوبوسهایی که مردم رابه حرم بالعکس جابجامی کردندنیازداشتیم ، همین نیازووابستگی است که اذیت می کند ، درسیاست درزندگی ودراخلاق وباورهاهم !
برای رفتن زیاداذیت نشدیم به حرم رسیدیم امکان ورودنبوددریکی ازمحوطه هاکه مفروش بودهم نمازخواندیم وهم به کمک حاج فردین زیارتنامه راازگوشی گرفتیم وازدرون محوطه زیارت کردیم ، وسپس برگشتیم تابه محل پارک ماشین برویم ،اینجابودکه زیاداذیت شدیم آبشارنوروحرارت برسرمان فرودمی آمدوما اتوبوسهای متعددی راکه بهمقاصدی غیرمقصدماپرازجمعیت بودندرامشاهده ومشایعت می کردیم ومنتظربودیم که یکی ازآنهاسراغ مارابگیرندامانمی شد ، تنهاکارخوبی که کردم این بودکه درطول این مدت عینک آفتابیم رابکارمی گرفتم وچشمهایی که خودشان مشکل داشتندقدری ازنورشدیددرامان بودند، بعضی اززوارهم مقصدمادیگرطاقتشان طاق شده بودوبه سمت اتوبوسهای متعددی که می آمدندومی رفتند هجوم می بردندوبافریادودادوبیداد به شدت به درب آنهاضربه می زدند، تاطفل نگریدبه پستان مادرضربه نزندجواب داد،اتوبوسی رافرستادندتاماراهم به مقص برساند، چون بقیه همراهان امابافاصله خودم رابه محل ماشین رساندم درب ماشین رابازکردم که تن لشم راروی صندلی رهاکنم که دخترم زهرامانع شد،حرفش منطقی بودشدت گرماوماشین فلزی درونش آتش بودوخفگی، قدری بایدمی ابستادیم تاهوای درون ماشین تخلیه می شد ،وحداقل بهترازبیرون می شدوبعدداخل شدیم ، وراه افتادیم ،دربین راه امامزاده ای بودحاج فردین گفت آنجاقدری استراحت کنیم ،ظاهراباآنجاخوب آشنابودچون قبلش یک رستوران تقریباتمیزبودکه رفتیم ،خلوت بودمشتری نداشت بخاط وجودموکبهای بین راهی کمترکسی سراغ آنهامی رفت ،حاج فردین برای خودش وحسین کوبیده وبرای من یک جوجه کباب سفارش داد، زهراء وفاطی قبلاازغذای موکب استفاده کرده بودنددیگراینجاباماشریک نشدندورفتندکه درامامزاده استراحتی بکنند، این مهمترین غذایی بودکه درطول سفرداشتیم من برنجش رباقسمتی ازجوجه راباحاج فردین تقسیم کردم ، بخاطررعایت رژیم غذایی، نوشابه هم داشتیم حاج فردین نگذاشت من حساب کنم سوال کردم قیمت غذا۷۰۰،۸۰۰هزارتومانی می شد،سه دست ،بناچار۵۰۰هزاربه حساب حاج فردین واریزکردم ، به امامزاده چنددقیقه ای پیش ازاذان باپیشنهادمن بیرون اصفهان درمسجدبزرگی که سمت راست جاده بود توقف کردیم تانمازبخوانیم وبعدحرکت کنیم ازدحام جمعیت نمازخوان نمازخانه رامملو کرده بودومن هم مثل قبل سکویی گیرآوردم ونمازرانشسته خواندم ، وبه نظرم آمداین مسافرت بامسافرتهای قبلی ازنظرنمازخوانهاچقدرمتفاوت است ، درمسافرتهای عادی قبلی اندک کسانی بودندکه سراغی ازنمازخانه می گرفتندوآنجاپیدایشان می شد، امادراین مسافرت درحقیقت کسی نیست اززن ومردوبزرگ وکوچک حتی بچه های نابالغ که حضورداشته باشدونمازنخواند، ازاین نظرجای شکرداشت که اینهمه جمعیت نمازگزارداریم کثرهم الله" ازاینکه نمازخواندیم ،حالمان بهترشد ، وباخیال راحت راه افتادیم ، وبالآخره حدودساعت یک صبح بودکه به یاسوج رسیدیم ، بعدازنمازصبح ازفرط خستگی ،بیداری بین طلوعین رارعایت نکردم ورفتم خوابیدم امااین خوابم هم زیادطولانی نشدچراکه باصدای سیدحسن بیدارشدم که گفت : ازمرکزدیالیززنگ زدندکه امروزاول وقت بروم ،این برعکس برنامه همبشگی مرکزبود، چراکه همیشه یک شنبه هاصبح زودوچهارشنبه هاگاهی بعداز۱۱وگاهی هم ساعت ۲عصربرنامه دیالیزداشتم ، چاره ای نبودباچشمانی خواب آلودبلندشدم وخودم راآماده کردم لباس پوشیدم خواستم خانه راترک کنم خودش گفت :چندلقمه ای صبحانه بخورتابرویم چای شیرین ونان پنیرراخودش قبلا آماده کرده بود، وقتی به نزدیکیهای مرکزرسیدم به این فکرکردم که الآن مورداعتراض متصدیان مرکزقرارمی گیرم که چراوزنت اینقدرزیادشده است ،علت هم این بودکه این یکی دوروزبسیارآب ونوشابه ومایعات خوردم بسیارببشترازآن حدی که یک دیالیزی بایدرعایت کند، اماباکمال تعجب وقتی برروی ترازو رفتم دیدم نه تنهاوزنم اضافه نشده بلکه ۳کیلوهم کمترشده

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 14:42

صفحه بندی